تبليغاتX
حضور
حضور
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست.....که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
عكس هفته
 

روز مادر مبارك

 

تقديم به تمام مادران و زنان ايران

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در یکشنبه 1385/04/25 ساعت |

گمشده - 2
۱ - تشكر و قدر دانی

مدتهاست كه وبلاگ " حضور " رو راه اندازي كردم و با توجه به شرايط حسي و روحي مختلف ، مطالب مختلفي رو براي اون انتخاب كردم . ولي يواش يواش داشتم نا اميد ميشدم كه چرا كسي سري به "حضور " نميزنه و يا اگر هم سر ميزنه ، هيچ نظري در موردش نداره ! چون عده كساني كه نظر ميدن خيلي كمه !!!

تا اينكه چند وقت پيش ، مطلبي با عنوان " گمشده " نوشتم كه شرح دقيق احوالات خودم بود !

بعد از نوشتن " گمشده " با نظرات مختلفي روبرو شدم و صرفنظر از نوع نگاه دوستانم ، اول از همه براي حضور اونها خوشحال شدم و بعد هم با خوندن نظرات مختلف به خودم باليدم كه مخاطبان " حضور " دوستاني صميمي و همراه هستند كه شايد تزلزل من براشون اصلا خوشايند نبوده و بعضا از دست من عصباني هم شدند !!! و اين يعني : عده اي هستند كه نسبت به بنده حقير عنايت خاصي دارند .

به همين دليل بر خودم واجب دونستم كه از همشون تشكر كنم و بگم : (( دستتون درد نكنه ))!

 

۲ - شفاف سازی

هميشه تو زندگي انسان ، يه جاهايي هست كه آدم كم مياره و اين نميتونه دليل ضعف ايمان و يا عدم تشخيص در چگونگي و چرائي زندگي باشه !

ميتونه دليلش فشارهاي عصبي و فيزيكي در برهه اي از روزگار باشه كه نا خود آگاه روي روح هم اثر ميگذاره و كار به نوشتن مطلبي با عنوان " گمشده " ختم ميشه !!

 

۳ - هدف

سخن آخر هم كه جمله ايست تكراري از يكي از مطالب همين وبلاگ با نام

" راهي به سوي او " براي اينكه به خودم ياد آوري كرده باشم كه هدف از اين زندگي چيست ؟

(( تنها هدف از اين زندگي انساني ، شناختن خداست . ))

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در یکشنبه 1385/04/25 ساعت |

عكس هفته
عكس هفته

از اين هفته قصد دارم هر هفته يك عكس بدون توضيح خاصي براتون بذارم رو وبلاگ ، اميدوارم خوشتون بياد

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1385/04/16 ساعت |

عروسك

عروسك

با عجله وارد فروشگاه شدم . با ديدن آن همه جمعيت شوكه شدم . كريسمس نزديك بود و همه براي خريد آنجا آمده بودند . با عجله از بين شلوغي بطرف بخش اسباب بازي ها رفتم . دنبال يك عروسك قشنگ براي نوه ام ميگشتم . ميخواستم براي كريسمس ، گرانترين عروسك را از فروشگاه بخرم .

در حاليكه برچسب قيمتها را مي خواندم ، پسر بچه كوچكي را ديدم كه حدود ۵ سال داشت . پسرك عروسك زيبايي را بغل كرده بود و موهايش را نوازش ميكرد . در اين فكر بودم كه پسرك عروسك را براي چه كسي مي خواهد؟ چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازيهايي مثل ماشين و هواپيما علاقه مند هستند.!

پسر پيش خانمي رفت و گفت : (( عمه جان ، مطمئني كه پول ما براي خريد اين عروسك كم است ؟ ))

عمه اش در حاليكه خسته و بي حوصله بود جواب داد : گفتم كه ، پولمان كم است . پس به پسر بچه گفت كه همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و برگردد . پسر عروسك را در آغوش گرفته بود و دلش نمي آمد آنرا برگرداند .

با دودلي پيش او رفتم و پرسيدم : (( پسر جان ، اين عروسك را بري چه كسي مي خواهي ؟ ))

جواب داد : (( من و خواهرم چند بار اينجا آمده ايم ، خواهرم اين عروسك را خيلي دوست داشت و هميشه آرزو ميكرد كه شب كريسمس بابا نوئل اين را برايش بياورد . ))

 به او گفتم : (( خوب ، شايد بابانوئل اين كار را بكند . )) 

                                

پسر گفت : (( نه ، بابانوئل نمي تواند به جايي كه خواهرم رفته ، برود . من بايد عروسك را به مادرم بدهم تا برايش ببرد . ))

از او پرسيدم كه : خواهرش كجاست ؟ به من نگاهي كرد و با چشماني پر از اشك گفت :(( او پيش خدا رفته . پدر ميگويد كه مامان هم ميخواهد پيش او برود تا تنها نباشد . ))

انگار قلبم از تپيدن ايستاد ! پسر ادامه داد : (( من به پدرم گفتم از مامان بخواهد كه تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. ))بعد عكس خودش را به من نشان داد و گفت : اين عكسم را هم به مامان ميدهم تا آنجا فراموشم نكنند ، من مامان را خيلي دوست دارم ولي پدر مي گويد كه خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد .

پسر سرش را پائين انداخت و دوباره موهاي عروسك را نوازش كرد. طوري كه پسر متوجه نشود ، دست به جيبم بردم و يك مشت اسكناس بيرون آوردم . از او پرسيدم : (( مي خواهي يك بار ديگر پولهايت را بشماريم ، شايد كافي باشد ؟ ))

او با بي ميلي پولهايش را به من داد و گفت : (( فكر نمي كنم ، چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي كم است . ))

من شروع به شمردن پولهايش كردم . بعد به او گفتم : اين پولها كه خيلي زياد است ، حتما ميتواني عروسك را بخري !!

پسر با شادي گفت : (( آه ، خدايا متشكرم كه دعاي مرا شنيدي ! )) بعد رو به من كرد و گفت : من دلم مي خواست براي مادرم هم يك گل رز سفيد بخرم ، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد ، آيا با اين پول كه خدا برايم فرستاده ، ميتوانم گل هم بخرم ؟؟

 

اشك از چشمانم سرازير شد ، بدون آنكه به او نگاه كنم ، گفتم : (( بله عزيزم ، ميتواني هر چقدر كه دوست داري براي مادرت گل بخري .))

چند دقيقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان كردم .

فكر آن پسر حتي يك لحظه هم از ذهنم دور نمي شد . ناگهان ياد خبري افتادم كه هفته پيش در روزنامه خوانده بودم : (( كاميوني با يك مادر و دختر تصادف كرد . دختر درجا كشته شد و حال مادر او هم بسيار وخيم است .))

فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري به دست آورم . پرستار بخش ، خبر ناگواري به داد : (( زن جوان ديشب از دنيا رفت . ))

اصلا نمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه .حس عجيبي داشتم و بي هيچ دليلي به كليسا رفتم.

 

در مجلس ترحيم كليسا ، تابوتي گذاشته بودند كه رويش يك عروسك ، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس بود .

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1385/04/16 ساعت |

گمشده
اين روزها ، حس و حال غريبي دارم ! از صبح كه بيدار ميشم همش احساس ميكنم يه چيزي گم كردم ، همش فكر ميكنم يه چيزي كم دارم ! به خودم ميگم : (( امروز ميخوام چكار كنم ؟؟!!!!‌ ))

دليل اين احوال رو نميدونم ، حتی اصلا نميدونم چرا اينجوري شدم !!

خوشحال بشم ، خوبه ؟

تفريح كنم ، بهتره ؟

ورزش كنم ، بهتر ميشم ؟

نميدونم !

اين خيلي بده كه آدم گرفته و كسل باشه و ندونه چرا به اين روز افتاده ؟! هر چی فكر ميكنم كه لااقل چه چيزي برام خوبه و يا ممكنه اوضاعم رو عوض كنه ، باز هم به هيچ نتيجه ای نمی رسم !!!

به خودم گفتم : (( حداقل اين مطالب رو برای دوستانم بنويسم ، شايد اونها بدونن دليل اين حيرانی چيه ؟؟!! ))

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1385/04/16 ساعت |

يارا ، يارا
 

صحرا ، صحرا دويده ام سرگردان از پي تو             دريا ، دريا گذشته ام در طوفان از پي تو

دست از دنيا كشيده ام ، بي سامان از پي تو     از من از ما رهيده ام ، دست افشان از پي تو

گيسوي تو دام بلا ، ابروي تو تيغ فنا                   دردت دواي دل

روي تو بهشت برين           موي تو بنفشه ترين           زنجير پاي دل

دنيا ، دنيا گشته م به بوي تو                          پنهان پيدا ، گر به گفتگوي تو

هر سو هر جا ، روي من به سوي تو                دردا دردا ، كي رسم به كوي تو ؟!

دستم بر دامن تو ، بوي پيراهن تو                   سوي چشم عاشقان

ياس و سوسن شكفد               دامن دامن شكفد             با يادت به باغ جان

ديگر افتاده ام از پا در اين صحرا                      در راهم ، صخره و خار و خارا ، خارا

چون كشتي در دل طوفان ، يارا ، يارا             درياب اي ساحل دريا ، مارا ، مارا

شب و سحر به نام تو ترانه ميخوانم              به شوق يك سلام تو هميشه مي مانم

 

يارا ، يارا

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در چهارشنبه 1385/04/14 ساعت |

سالار عقيلي در نياوران مي خواند

 

گروه دستان  

                 حميد متبسم           تار

       پژمان حدادی          تمبك ، پنداريك

       حسين بهروزی نيا          بربط

       سعيد فرج پوری         كمانچه

       بهنام سامانی          دف ، دايره ، دمام

 

از زمستان ۱۳۷۹ كه " سالار عقيلی " با آلبوم " عشق ماند " نام خود را به عنوان يكي از خوانندگان با استعداد موسيقی سنتی ايران بر سر زبانها انداخت ، حدود ۶ سال می گذرد و برای اولين بار ( البته بصورت جدی ) در كاخ نياوران به اجرای كنسرت خواهد پرداخت .!

اما همراهان او در اين كنسرت اعضای " گروه دستان " به سرپرستی " حميد متبسم " يكی  از هنرمندان گرانقدر كشورمان ، هستند ، كه پس از مدتها ، مجددا از نقاط مختلف دنيا گرد هم آمده اند !! آخرين كار گروه دستان در داخل كشور آلبوم " لوليان " با صدای " شهرام ناظری " بوده كه سال گذشته منتشر شد .

مراكز فروش بليط برای اين كنسرت بشرح زير اعلام شده اند :

۱- مركز موسيقی بتهوون   ۲۲۲۵۳۷۷۶         ۲- دارينوش   ۲۲۰۰۰۴۰۰       ۳- ققنوس   ۲۲۷۲۸۰۰۷

۴- نشر چشمه    ۸۸۹۲۲۰۷۱     ۵- خانه كتاب شهرآرا   ۶۶۹۰۱۲۷۰   

۶- آموزشگاه موسيقی راز و نياز    ۸۸۶۹۲۱۰۵   ۷- آموزشگاه موسيقی سعدی   

۸- كاخ نياوران   ۲۲۲۸۲۰۱۲       ۹- تحويل در محل    ۸۸۹۵۹۵۹۹

همچنين می توانيد جهت سفارش اينترنتی بليط به وب سايت مركز موسيقی بتهوون به نشانی زير مراجعه كنيد : WWW.BEETHOVENMC.COM

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1385/04/09 ساعت |

سينماي خانگي

 

 هشت ميليمتری

 

فيلمی به كارگردانی : جوئل شوماخر    

 نويسنده فيلمنامه : اندرو كوين واكر

بازيگران :

نيكلاس كيج .......... تام ولز    

جواكوئين فونيكس .......... مكس كاليفرنيا

 جيمز گاندولفينی .......... ادي پول     پيتراسترمار .......... دينو ولوت

 امي مورتن .......... جانت متيوز        ميرا كارتر .......... خانم كريستين

زمان نسخه اصلي : ۱۲۳ دقيقه     زبان اصلي : انگليسی  

      درجه كيفي : R                        محصول : ۱۹۹۹ آمريكا - آلمان

مدير دوبلاژ : بهرام زند               پخش از : شركت تصوير دنياي هنر

درباره فيلم

  "هشت ميليمتری" از آن دسته فيلم هايی است كه تماشاگر را تا پايان در تعليق نگه ميدارد و درست در زمانيكه همه چيز براي بيننده مشخص می شود و فيلم را تمام شده مي داند ، داستان به مسير تازه ای كشيده مي شود و حوادثی رخ مي دهد كه به هيچ وجه متصور نيست!! با وجود اينكه هفت سال از ساخت اين فيلم مي گذرد اما هنوز جذابيت های خاص خود را دارد و تماشای آن خالی از لطف نيست.

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1385/04/09 ساعت |

نجات يافتگان
نجات يافتگان

كشتي در طوفان شكست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند .

دو نجات يافته ديدند هيچ كاري نمي توانند انجام دهند ، به خود گفتند : بهتر است از خدا كمك بخواهيم .

پس هر دو دست به دعا بر داشتند.

براي اينكه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود ،هر يك به گوشه اي از جزيره رفتند .!

نخست از خدا غذا خواستند . فردا ، مرد اول ، درختي يافت كه ميوه داشت ، و آن ميوه را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت .

هفته بعد ، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست ، فردا كشتي ديگري غرق شد ، زني نجات يافت و در همان سمت مرد اول به جزيره رسيد. اما در سمت ديگر ، مرد دوم هيچ كس را نداشت.

مرد اول از خدا ، خانه و لباس و غذاي بيشتري خواست ، فردا ، به صورت معجزه آسايي تمام آنچه را كه خواسته بود به او رسيد. مرد دوم هنوز هيچ نداشت !

دست آخر مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد . فردا ، كشتي اي آمد و در سمت او لنگر انداخت ، مرد خواست بدون مرد دوم و فقط به همراه همسرش از جزيره برود . پيش خود گفت : مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد ،  چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد ، پس همين جا بماند بهتر است !!!

زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد : چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني ؟!

مرد پاسخ داد : اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است ، همه را خودم درخواست كرده ام. اما دعاهاي او هيچ كدام مستجاب نشد ، پس حتما لياقت اين چيزها را نداشته.

ندا ، مرد را سرزنش كرد و به او گفت : (( اشتباه مي كني ! زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد .! ))

مرد با حيرت پرسيد : مگر او از تو چه خواسته كه بايد مديونش باشم ؟ و ندا پاسخ داد :

 (( از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم. ))

بايد بدانيم كه نعمت هايمان حاصل در خواست هاي خودمان نيست ، نتيجه دعاي ديگران است براي ما !

شاد باشيد

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1385/04/09 ساعت |