|
فارغ التحصیل رشته مهندسی برق - مخابرات هستم و در حال حاضر تدریس در آموزشگاههای کنکور پیشه موقت من است . اما " حضور " مجالی است برای پرداختن به دغدغه های ادبی ، هنری و از همه مهمتر حسی و اعتقادی ام . تا چه مقبول افتد و چه در نظر آید
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
بهمن 1386
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 جستجو
پیوندها
چند قدمی با اندیشه و خیال
شمیم عشق راز نو خروسك بارباماما فرياد زير آب علیرضا به تماشای آبهای سپید :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
حضور
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست.....که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست آسمان مهربان روزی پدر خانواده ای بسيار ثروتمند پسرش را با خود به روستايی برد تا به او نشان دهد که مردم فقير چگونه زندگی می کنند . آن ها چند روزی را در مزرعه خانواده ای که تصور می کردند فقيرند گذرانند . در بازگشت ، پدر از پسر پرسيد : (( چگونه سفری داشتی ؟ )) (( پر بار پدر )) (( ديدی که چگونه مردم فقير زندگی می کنند ؟ )) ((بله )). (( پس به من بگو در اين سفر چه ها ياد گرفتی ؟ )) (( ديدم ما يک سگ داريم و آن ها چهار تا ، استخر ما فقط تا وسط باغچه کشيده شده و جوی خانه آنها انتهايی ندارد . ما در باغچه مان فانوس داريم و آن ها در شب ستاره ها را . ايوان خانه ما مشرف به حياط جلويی است و آن ها سر تا سر افق را دارند . )) (( ما فقط تکه زمينی برای زندگی داريم ، و آن ها مرتع هايی دارند که تا چشم کار می کند ادامه دارد . ما مستخدمانی داريم که خدمت مان را می کنند ، ولی آن ها به ديگران خدمت می کنند . ما غذامان را می خريم ، ولی آن ها غذاشان را می کارند . ما دورمان را ديواری کشيده ايم تا محافظت مان کنند ، و آن ها دوستانی دارند که محافظتشان می کنند . )) زبان پدر بند آمده بود و پسر ادامه داد : (( متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقيريم . )) تعجب می کنيد ! اگر به جای نگرانی برای آن چه نداريم ، از داشته هامان شاکر می بوديم . قدر همه چيزهايی را که داريد بدانيد ، بخصوص دوستانتان را !!!
جشن يکسالگی
" حضور " يکساله شد دقيقا يکسال پيش در چنين روزی با چند جمله کوتاه به عنوان سرمقاله رسما به جمع کسانی پيوستم که برای بيان نظرات و عقايدشان و همين طور بهره مند شدن از نظرات ديگران وبلاگ نويسی را انتخاب کرده اند . در اين يک سال حدود پنج هزار بازديد از " حضور " ، دلگرمی و پشتوانه من برای نوشتن بود . هر بار که مطلبی با نظرات مختلف همراهان روبرو می شد ، شوق نوشتن را چندين برابر احساس می کردم و هر بار که مطلبی بدون نظر بود ، به خودم می گفتم : (( حتما اين بار خوب ننوشته ای !! )) پس تلاش می کردم تا هر روز بهتر باشم .! حال که در آستانه شروع دومين سال تجربه وبلاگ نويسی قرار گرفته ام ، بيش از همه چيز همراهی و همدلی شما دوستان عزيزم را سپاسگزارم و خداوند بزرگ را شاکرم که چنين توفيقی را نصيبم فرمود تا دوستانی چون شما داشته باشم . اما برای سال جديد فعاليت " حضور " قالب ديگری انتخاب کردم و با وجود علاقه خاصی که به قالب قبلی داشتم اما برای ايجاد تنوع و نو آوری تصميم به تغيير آن گرفتم . نظرات شما درباره قالب جديد ، برای من بسيار مهم است و تقاضا دارم بدون هيچ گونه تعارفی نظرات خود را برايم بنويسيد .! به اميد همراهی شما گراميان
يه عصر قشنگ
خدايا لطف بی پايانت را سپاس چند ساعت پيش ، بعد از اينکه چند تا اتفاق کوچيک افتاد و مجموعه اين اتفاقها باعث شد تا کمی عصبی بشم ، تصميم گرفتم برم بيرون و کمی قدم بزنم. هوای فوق العاده لطيف بهاری که با نم نم باران همراه شده بود ، بهترين چيزی بود که به درد من ميخورد.! بعد از اينکه حدود يک ساعت قدم زدم و از اين هوا لذت بردم ، فکر کردم که چقدر دوست دارم بارون بخوره توی صورتم! برای همين يه نيمکت در يک فضای سبز پيدا کردم ، نشستم و صورتم رو ، رو به آسمون گرفتم و همين طور که قطره های بارون ميخوردن توی صورتم ، چشمهام رو بستم و به چيزهای با ارزشی فکر کردم که خدا به من داده و به خاطر تک تک اونها بايد هزاران مرتبه شکر گزار باشم و از همه مهم تر سلامتی ! متاعی که اگه نداشتم ، نمی تونستم از اين همه زيبايی لذت ببرم !!! وقتی چشمهام رو باز کردم خيلی سبک شده بودم ، کلی انرژی داشتم و کلی کار توی ذهنم برنامه ريزی شده بود که ميخواستم انجام بدم.! حالا فقط يه چيز می تونم بگم : " لا اله الا الله " البته به عدد موجودات عالم
گزارش نوروزی
تعطيلات پر ماجرا ابتدا قصد داشتم برای هر روز از تعطيلات نوروز يه مطلب جديد براتون بنويسم ولی وقتی ديدم اکثر همراهان خبری ازشون نيست و احتمالا يا رفتن مسافرت و يا حسابی مشغول ديد و بازديد هستند که سری به " حضور " نمی زنند ، تصميم گرفتم تا آخر تعطيلات صبر کنم که همه با هم همراه بشيم ! اما عيد 86 برای من با تمام بيست وشش بهار گذشته عمرم کاملا متفاوت بود ، به خاطر اينکه اتفاقات و ماجراهای بسيار جالب و جديدی بهمراه داشت . اول / فروردين / 1386 دو حادثه در يک روز مثل همه خانواده های ايرانی ، اولين روز سال اختصاص داشت به بازديد مادربزرگ ها . بعد از ظهر توی خونه مادربزرگم نشسته بوديم که نگهبان ساختمانی که بابا بهمراه شريکش مشغول ساخت اون هستند با موبايل پدرم تماس گرفت و گفت که يه فرد مشکوک ميخواسته وارد ساختمون بشه که گرفتنش !!! من هم ، همراه بابا به محل مورد نظر رفتم و بلافاصله با 110 تماس گرفتيم . در يک اقدام بی سابقه ، ماموران کلانتری در کمتر از شش دقيقه به محل رسيدند و ضمن بررسی شواهد با انتقال شخص مظنون به کلانتری ، ماجرا به پايان رسيد ! اما عصر ، مامان و بابا برای ديد ن خاله بزرگ پدرم رفتن بيرون و قرار شد يک ساعته برگردن اما بعد از چند ساعت تماس گرفتند و گفتند : خاله درست چند دقيقه قبل از اينکه بابا اينا برسن ، سکته مغزی کرده و خلاصه دنبال دکتر و بيمارستان هستند !! سوم / فروردين / 1386 يک خبر بد اولين جلسه تمرين در سال جديد امروز توی پارک پرديسان برگزار شد ولی يک خبر متاثر کننده به همراه داشت . خواهر جوان يکی از همکاران درست در روز اول عيد فوت کرده !! چهارم / فروردين / 1386 مراسم ختم طبيعتا پيرو يک خبر ناگوار شرکت در مراسم های مربوطه و همدردی و همدلی با صاحبان عزاست که چهارمين روز از سال جديد به اين امر اختصاص پيدا کرد . نهم / فروردين / 1386 استراحت ، تمام برای اينکه شما زياد خسته نشيد ، سعی کردم خيلی مختصر ومفيد درباره ماجراهای تعطيلات بنويسم و از اونجا که در 5 روز گذشته روال عادی زندگی برقرار بود ، روزهای آرامی سپری شد . اما در نهمين روز فروردين به محل خدمتم رفتم و به عبارت بهتر هر چی توی اين ده ، دوازده روز استراحت کرده بودم برام کافی بود و حالا وقت خدمت بود . به اين ترتيب يک شيفت کاری به مدت پنج شبانه روز تمام وقت شروع شد و به عنوان افسر نگهبان شيفت ، مسئوليت بسيار سنگينی هم داشتم ! دهم / فروردين / 1386 اولين سفر سال خيلی جالبه که وقتی آدم اصلا فکرش رو نمی کنه و برنامه ای هم نداره ، ييهو بره مسافرت ، اون هم به شهر خوش آب و هوايی مثل قزوين !!! اما اين توفيق نصيب من شد که برای قضاوت يک مسابقه فوتبال وسط تعطيلات عيد برم " قزوين " ! حالا شانس آورديم تماشاچی نداشتيم وگرنه ممکن بود به خاطر استقبال گرم و شعارهای ميهمان نوازانه شب رو قزوين بمانيم ، ولی خدا رو شکر بلافاصله بعد از مسابقه برگشتيم تهران و من هم مستقيم رفتم محل خدمتم . يازدهم ، دوازدهم و سيزدهم / فروردين / 1386 رويارويی با مقوله ای به نام " جن " از ساعت 11:30 شب يازدهم فروردين سريالی شروع شد تحت عنوان " صدای جن " ! داستان از اين قرار بود که نگهبانهای قسمتی از مجموعه ( مجموعه ورزشی پاس اکباتان که محل خدمت ماست ) دچار توهم شده بودند و به خاطر زمينه های ذهنی قبلی به و جود جن اعتقاد پيدا کرده بودند و بعضا خيلی هم ترسيده بودند !! خلاصه هر سه شب کلی داستان داشتيم و در عين حاليکه سوژه خنده خوبی فراهم شده بود از طرفی هم کار به لحاظ مديريتی بسيار سخت شده بود و با ترفند های مختلف پست های نگهبانی رو مستقر می کرديم و زود ترين زمانيکه می تونستم بخوابم ساعت 02:00 بامداد بود ! تعطيلات از نگاهی ديگر - همه اين مواردی که نوشتم اتفاقاتی بود که در روزهای آغازين سال برای من افتاد ولی هر کدام نتيجه بسيار جالبی در پی داشت : 1) اتفاقات دو ، سه روز اول جزو مسائل طبيعی زندگی همه انسانهاست و هميشه بايد طوری زندگی کرد که آماده هر پيشامدی باشيم ! 2) اين که سال جديد با ورزش و موفقيت کاری شروع بشه خيلی خوبه ، حالا اگه يه مسافرت هم در کنارش پيش بياد بهتره ، حتی اگه " قزوين " باشه ! 3) با وجود تمام بی خوابی ها و جن گيری و ... تمام پنج روزی که شيفت بودم يک تجربه بسيار پربار مديريتی برای من به ارمغان آورد ! اميدوارم سال جديد ، سالی پربار توام با سلامتی و موفقيت برای همه شما عزيزان باشه
دعای تحویل سال
يا مقلب القلوب و الابصار يا محول الحول والاحوال يا مدبر الليل والنهار حول حالنا الی احسن الحال بچه که بوديم ، موقع سال تحويل به ما می گفتن : (( الآن هر دعايی که بکنيد ، خدا قبول ميکنه ! و هر چی از خدا بخواهيد بهتون ميده !!! )) سالها فکر می کردم توی اين لحظات بايد تمام آرزوها و خواسته هام رو به خدا بگم . ! يه مقدار که بزرگتر شدم و می تونستم دعای تحويل سال رو بخونم ، هم اين دعا رو می خوندم و هم آرزوها و خواسته های خودم رو رديف می کردم . چند سال پيش وقتی دعای تحويل سال رو با صدای محمد اصفهانی از تلويزيون شنيدم ، خيلی به جان و دلم نشست ، درباره معنی اين دعا کمی فکر کردم و تازه متوجه شدم که اگر به واقع فقط مفهوم يک جمله آخر رو درک کرده باشيم و اون رو با تمام وجود از خدا بخواهيم ، نيازی به هيچ دعای ديگری نداريم : حول حالنا الی احسن الحال از خدا ميخواهيم که تحولی در زندگی ما ايجاد کند به بهترين حالت و شکل ممکن ، بهترين حالی که از نظر " او " بهترين است. چه دعايی از اين زيبا تر که هر بنده ای از معبود خودش بخواهد : حال و روزش به بهترين حالی که رضای خداوند در آنست تبديل شود . با آرزوی سلامتی و توفيق روزافزون برای شما گراميان همراه
سال نو مبارک
آغاز سال ۱۳۸۶ خورشیدی بر شما مبارک
آب زنید راه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد راه دهید یار را ، آن مه ده چهار را کز رخ نور بخش او نور نثار میرسد چاک شده است آسمان، غلغله ایست در جهان عنبر و مشک می دمد ، سنجق یار میرسد رونق باغ میرسد ، چشم و چراغ میرسد غم به کناره میرود ، مه به کنار میرسد باغ سلام می کند ، سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود ، غنچه سوار می رسد خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند روح خراب و مست شد ، عقل خمار می رسد چون برسی به کوی ما ، خامشی است خوی ما زانکه ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد
مولانا
|