تبليغاتX
حضور
حضور
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست.....که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
مدار 360 درجه ( قسمت پایانی )

 

 

روز آخر

 

شنبه  10 / شهریور / 1386

 

امروز دیگه تصمیم گرفتم از همون زمانی که وارد ستاد فرماندهی میشم تا لحظه ای که کارتم رو نگرفتم ، اونجا رو ترک نکنم ! که البته پنجمین روز این ماراتن هم داستان خاص خودش رو داره !

 

ساعت 8:50 – خارجی – خیابان مقابل ستاد

 

ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و به سمت درب ورودی ستاد حرکت کردم که دیدم همون جناب سروانی که کارتم توی گاو صندوقش مونده ، مشغول بازدید صندوق عقب و سینی یک دستگاه خودروی پیکان تصادفیه!!! حالا مسئول صدور کارت قسمت کارگزینی در ساعت اداری توی خیابون چه کار میکنه ؟! اون هم داستان جالبی داره!!

 

کمی منتظر شدم تا کار کارشناسی تمام شد و جناب سروان با یک جعبه زیر بغل به راه افتادند. من هم مشغول تعقیب ایشون شدم و وقتی به جای وارد شدن به ستاد ، به راهش ادامه داد دیگه طاقت نیاوردم و جلو رفتم :

 

-         ببخشید جناب سروان

  • (جناب سروان) : با قیافه ای متعجب به من نگاه کرد !

-         سلام ، خسته نباشید . ظاهرا روز سه شنبه جناب سرهنگ کارت من رو دادن به شما ، میخواستم ببینم کی باید بیام خدمتتون ؟!

  • جناب سروان با کمی مکث ) : آره ، دو تا کارت پیش منه ! دارم میرم این پوتین ها رو عوض کنم ( اشاره به جعبه زیر بغل ) تا ده دقیقه دیگه برمی گردم .

-         پس من برم داخل و منتظر باشم ؟

  • آره ، برو تو !

 

 

ساعت 9:10 – خارجی – مقابل ساختمان کارگزینی

 

همین طور که منتظر بودم و مشغول قدم زدن توی محوطه شدم ، چند تا از دوستان دوره آموزشی رو دیدم که تازه برای تسویه حساب آمده بودند و با هم مشغول صحبت کردن شدیم . حدود ساعت 9:30 بود که بالاخره جناب سروان تشریف آوردند !

 

ساعت 9:30 – داخلی – دفتر صدور کارت

 

-         بالاخره موفق شدید پوتین رو عوض کنید ؟

  • ( با لبخندی حاکی از رضایت ) : آره ، عوضش کردم ! شما ببخشید که معطل شدین !!

خیلی سریع پشت میز نشست و درب گاو صندوق رو باز کرد و در حالیکه دو تا کارت بیرون آورد ، پرسید :

 

  • آقای ؟

-         رستمی ، فرهاد رستمی!

  • بفرمائید . مبارک باشه !

 

کارتم رو گرفتم ، با بچه ها خداحافظی کردم و در حالیکه هنوز باورم نمی شد ستاد فرماندهی نیروی انتظامی رو ترک کردم !!!

 

                                                                                                               پایان

 

    

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1386/06/30 ساعت |

مدار 360 درجه ( قسمت سوم و چهارم )
 

روز سوم

 

دوشنبه 5 / شهریور / 1386

 

ساعت 9:00 صبح – ستاد فرماندهی نیروی انتظامی – کارگزینی ( خارجی )

 

تمام پرونده های خدمت و برگه تسویه حساب به اضافه چند قطعه عکس نظامی و کپی شناسنامه رو تحویل دفتر صدور کارت دادم و بعد از کلی چک و چونه برای قبول عکسهای من ( ایراد گرفته بودن که چرا توی عکس ریش نداری ؟!! ) قرار شد به همراه سایر کسانی برای صدور کارت آمده بودند ساعت یک و نیم بعد از ظهر دوباره برگردیم !

 

ساعت 13:20 – ستاد – کارگزینی ( خارجی )

 

بعد از چند دقیقه معطلی تا کارکنان قسمت به دفترشون برگشتند ، به ما گفتند که : کارت ها رفته دفتر سردار برای امضا و هر وقت آماده بشه می فرستن پائین !

 

-         حالا کی امضا میشه ؟

  • معلوم نیست ! ولی احتمالا تا یک ساعت دیگه !

 

 

ساعت 14:45 – کارگزینی – خارجی

 

-         آقا پس چی شد ؟ پس چرا خبری نیست ؟!

  • سردار تشریف ندارند ! میخواید یه چند نفرتون برن از دفتر سردار بپرسن که ایشون کی میان ؟

 

 

ساعت 15:00 – خارجی – محوطه

 

بچه هایی رو که فرستادیم ، دست از پا دراز تر برگشتند و بهشون گفته بودند معلوم نیست ! شاید تا چهار و نیم سردار بیان و کارت ها رو امضا کنن !!!

 

ساعت 17:00 – داخلی – دفتر مدیر کارگزینی

 

-         جناب سرهنگ تو رو خدا یه کاری برای انجام بدین ! الآن چهار ساعته که ما منتظریم !!!

  • ( جناب سرهنگ ) : من شما رو درک می کنم ، ولی تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که تا ساعت 10 شب هم شده بشینم تا کارت های شما امضا بشه و تحویلتون بدم ! البته هر کی بخواد میتونه فردا صبح بیاد و کارتش رو بگیره !

 

 

ساعت 17:10 – خارجی

 

دیگه خسته شدم و فکر کردم بهتره برم و فردا بیام ! یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم رو مرتکب شدم و برگشتم خونه !!!

 

 

روز چهارم

 

سه شنبه 6 / شهریور / 1386

 

ساعت 9:15 – دفتر صدور کارت – داخلی

 

-         سلام ، صبح بخیر ! آقا این کارت ها بالاخره به امضای سردار رسید ؟

  • ( سرباز ) : بله ، آماده شده . ولی باید تشریف ببرید از دفتر جناب سرهنگ بگیرید !

 

 

ساعت 9:17 – دفتر مدیر کارگزینی – خارجی

 

درب دفتر قفله و کسی هم جواب نمیده ! بالاخره یه سرباز توی راهرو گیر آوردم و ازش پرسیدم : جناب سرهنگ نیستن ؟

 

  • ( سرباز ) : نه خیر ، کارتون چیه ؟

-         ظاهرا کارت من از دیروز خدمت ایشون مونده

  • بله ، دو تا کارت مونده ولی جناب سرهنگ تا ظهر نمیان ! بهتره شما بعد از ظهر بیای !!!

 

 

ساعت 13:25 – راهروی کاگزینی

 

همون سربازی رو که صبح باهاش حرف زده بودم ، دیدم و ازش پرسیدم : جناب سرهنگ اومدن ؟

 

  • ( سرباز ) : بله ، بله . کارت شما رو دادن به جناب سروان ... توی همون قسمت صدور کارت !

 

ساعت 13:28 – دفتر صدور کارت – داخلی

 

-         جناب سروان ... نیستن ؟

  • ( سرباز ) : نه ! یه چند دقیقه ای میشه رفتن !!!

-         گفتن که جناب سرهنگ کارتهای ما رو تحویل ایشون دادن

  • اگر هم داده باشن ، جناب سروان گذاشته توی گاوصندوق !

-         ولی ساعت کار که هنوز تموم نشده !

  • تموم نشده ، ولی تا سوار سرویس و بشن و سرویسها حرکت کنن ، ساعت کار هم تموم میشه ! حالا شما فردا بیا . ای بابا . . . ! سه روز هم که تعطیله ، شنبه انشااله ...!!!!!!!!

 

 

ادامه دارد ...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1386/06/23 ساعت |

مدار 360 درجه ( قسمت دوم )
 

یکشنبه ۴ / شهریور / ۱۳۸۶                       روز دوم

 

ساعت ۹:۳۰صبح – باشگاه پاس

 

داخلی – امور اداری

 

الحمدلله شرایط روبراهه و همه چیز هم سر جاش قرار گرفته . حالا یه فرم تسویه حساب پرینت گرفتن و دادن دست من که باید بیست و پنج نفر امضاش کنن ... !!! و اما ماراتن گرفتن امضاها :

 

داخلی – خارجی

 

این بخش از ماجرا رو برای اینکه حوصلتون سر نره ، خیلی خلاصه براتون می نویسم :

حدود دو ساعت طول کشید که با ترفندهای مختلف و در چند مورد هم امدادهای غیبی ۲۳ تا امضا رو گرفتم و فقط موند دو تا امضا ۱- مسئول عقیدتی سیاسی باشگاه ۲- مدیرعامل

 

ساعت ۱۱:۱۰– دفتر عقیدتی – داخلی

 

بعد از کلی معطلی و حرکات اسلوموشن ریاست محترم و کلی تعارف و تعریف و تشکر به خاطر شرکت در برنامه های مختلف مذهبی در باشگاه دیالوگهای بسیار جالب زیر رد وبدل شد :

 

مسئول : خب حالا که برادرای عزیز به سلامتی میخوان تشریف ببرن ،  یه چند تا سئوال فرهنگی از برادرامون بپرسیم تا انشاءالله کارتهای نمازشون رو تحویل بدیم! ( هر یک از پرسنل وظیفه در نیروی انتظامی کارت نماز آموزی دارند و یک بار در ابتدای خدمت و یک بار در پایان خدمت مورد ارزیابی قرار می گیرن !!! )

 

فرهاد : بفرمائید قربان در خدمتتون هستم !

 

مسئول : شما تشهد و سلام رو برای ما بخونید.

 

فرهاد : تشهد و سلام رو می گم.

 

مسئول : احسنتم ! چه دعایی در قنوت گفته می شه ؟

 

فرهاد : بیان دعای " ربنا آتنا . . . "

 

مسئول : برادر! شما بفرمایید ببینم قنوت در نماز واجبه یا مستحب ؟

 

فرهاد : مستحبه حاج آقا .

 

با کلی سلام و صلوات امضای بیست و چهارم هم انجام شد!!!

 

ساعت ۱۱:۳۰– دفتر مدیر عامل

 

فرهاد : سلام ، اگه خدا بخواد اومدم که امضای آخر رو بگیرم.

 

کارمند دفتر : مبارک باشه. ولی جناب سرهنگ نیستن ، انشاءالله تا ظهر میان ! در ضمن باید خودشون شما رو زیارت کنن که البته با آستین کوتاه هم راهتون نمیدن !

 

ساعت ۱۱:۳۵– خارجی

 

سریع برگشتم خونه و لباس عوض کردم و دوباره رفتم دفتر مدیرعامل

 

ساعت ۱۲:۳۰– دفتر مدیر عامل

 

کارمند : حاجی هنوز نیومده و باید منتظر باشید !

 

سرتون رو درد نمیارم تا امضای بیست و پنجم هم انجام شد و مدیرعامل شخصا ما  ( من و یکی از دوستان )  رو بدرقه کردند و بقیه نامه نگاریها انجام شد و برگشتم خونه ، ساعت تقریبا چهار بعداز ظهر شده بود.!!!

 

ادامه دارد ...

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در دوشنبه 1386/06/12 ساعت |

مدار 360 درجه ( قسمت اول )
 

یه روز قیر نیست ، یه روز قیف نیست ، یه روزم مسئولش نیست!!!

 

دو تا آدم معلوم الحال بعد از مردن ، میرن جهنم ! اونجا ازشون میپرسن که دوست دارین برید توی جهنم خارجیها یا جهنم ایرانیها ؟! یکی جهنم ایرانیها رو انتخاب میکنه و یکی دیگه جهنم خارجیها رو . بعد از چند روز اجرای برنامه جهنم که ریختن قیر داغ توی حلق اهالی جهنم بود ، اون هم روزی سه بار ، اهالی جهنم خارجیها صدای خنده و شادی و بزن و بکوب از جهنم ایرانیها شنیدن ! یواشکی از دیوار میرن بالا و علت این همه شادی رو جویا میشن : مگه روزی سه بار قیر داغ توی حلق شما نمی ریزن ؟ پس چرا این قدر خوشحالید ؟!! حالا جواب ساکنین جهنم ایرانیها واقعا شنیدنیه : (( ای بابا ، مثل اینکه نمی دونید اینجا کجاست ؟! توی جهنم ما یه روز قیر نیست ، یه روز قیف نیست ، یه روز هم مسئولش نیست!!! ))

 

حتما شما این لطیفه رو بارها شنیدید ، اما نمی دونم به مصادیق عینی این واقعه توی سیستمهای اداری و کاری خودمون برخورد کردید یا نه ؟ از روز سوم شهریور ماه که خدمت مقدس سربازی من به اتمام رسید تا همین امروز تا دلتون بخواد با این نوع وقایع آشنا شدم ، اون هم توی سیستمی که باید سرآمد نظم و انجام اصولی امور باشه ! به قدری دامنه این اتفاقات گسترده شد که تا امروز موفق به دریافت کارت پایان خدمتم نشدم و این روند تبدیل به سریال پر تعلیقی شده که در چند قسمت از نظر خواهد گذشت !

 

روز اول

 

یکشنبه  ۳ / شهریور / ۱۳۸۶

 

ساعت ۹:۳۰صبح – باشگاه پاس – داخلی

 

دفتر امور اداری باشگاه کاملا به هم ریخته و نا مرتبه و سربازان مشغول جابجا کردن میزها و کمدها هستند .

 

فرهاد : سلام ، خسته نباشید . برای تسویه حساب خدمت رسیدم .

 

کارمند اداری : به به ، جناب رستمی ! بالاخره تموم شد ؟!! آقا وضعیت رو که می بینی ، مروز اساس کشی داریم و سیستم هم وصل نیست . انشاءاله فردا صبح تشریف بیارید ، در خدمتتون هستیم !

 

ساعت ۹:۴۵ – باشگاه – خارجی

 

برای بار چندم با بچه ها خداحافظی می کنم و می رم دنبال کارهای شخصی خودم .

 

 ادامه دارد ...   

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در جمعه 1386/06/09 ساعت |

اندر شگفتی خلقت بشر

 

از دوره دبستان و راهنمایی تا دانشگاه  ، درباره نظم عالم طبیعت و شگفتی های خلقت موجودات و اشرف مخلوقات یعنی انسان ، مطالب زیادی خوندیم و در جای جای قرآن هم به نظام عالم  هستی به عنوان نشانه های وجود خالق توانا برای اهل تفکر اشاره های بسیاری شده ! خیلی وقت ها این مطالب رو می خونیم و با گفتن چند تا واقعا ، واقعا ... و در ورژن بالاتر " جل الخالق " از کنار همه اینها رد می شیم و حتی در مورد نعمت گرانبهای سلامتی که در اختیار داریم ، خیلی وقت ها جدی فکر نمی کنیم !!!

 

حالا این همه مقدمه چینی و مرور درسهای بینش اسلامی و معارف دبیرستان ودانشگاه برای چیه ؟!

 

هفته گذشته بعد از چند سال تصمیم گیری و سبک ، سنگین کردن و با کلی سلام و صلوات رفتم چشمام رو عمل کردم ! به لطف خدا و با کمک تجربه و تخصص یک پزشک بسیار دوست داشتنی و به مدد پیشرفت علم و تکنولوژی و بهره گیری از لیزر ، بعد از ۱۵ سال عینک رو کنار گذاشتم ! اما چشمتون روز بد نبینه که چه به روز من اومد !!!

 

این قدر گفته بودن که این عمل سرپایی و آسونه که من خیال می کردم بعد از عمل ، زود میام بیرون و خیلی سریع به فعالیت های عادی زندگی بر میگردم ، اما زهی خیال باطل !!! یه عمل ده دقیقه ای با این همه ابزار و امکانات پیشرفته ، فقط باعث شد دو شب خواب نداشته باشم و حتی به زور بتونم چشمام رو باز کنم ! به هر تمام این اتفاقات زمینه ساز این امر شد که من به ارزش سلامتی و همین طور ظرافت های بسیار جالب خلقت انسان ، به واقع فکر کنم! 

|+| نوشته شده توسط فرهاد رستمی در سه شنبه 1386/06/06 ساعت |